به گمانم آدمها وقتی برای کسی اشک میریزند، کمی از داستان خودشان را هم قاطی اشکهایشان گریه میکنند. وقتی صحنه ای سوزناک میبینند، خودشان را تصور میکنند که میتوانستند در آن موقعیت گرفتار باشند. خبر خودکشی آشنایی، تاریکترین لحظات زندگی گذشته شان را یادشان می اندازد. وقتی با یک تراژدی روبرو میشوند حس میکنند آنقدرها هم در حاشیه امنی نیستند. یک گوشه ای، یک جایی، تحت شرایطی، تا حدی پیوند خورده اند به قربانیان تراژدی.
آن وقت است که آن مرزهای جدایی کمی محوتر میشوند. انگار که پیوند میخوری به چیزی بیرون خودت. مثل نقاشی کودکانه ای که رنگهایش بیرون زده باشد در خطوط بودنت جا نمیشوی. قلبت در قفسه سینه ات نمی گنجد، بغضت راه گلویت را می بندد، نگاهت غرق میشود در سیالیت محیط ...
و اشکهایت سرازیر می شوند.

برچسب: اشکان دژاگه,اشکان خطیبی,اشکنه,
نویسنده: مهدی موسویپور