طبیعت وحشی وحشی
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 14:01
بابونهای هامادریاس در گله هایی زندگی میکنند که در اونها یک نر کنترل یک یا چند ماده رو در اختیار داره. گاهی پیش میاد که یک نر قویتر نر ضعیفتری رو فراری میده و ماده هاشو صاحب میشه. در چنین حالتی همه بچه های بابون قبلی رو میکشه تا زحمت نگهداری از اونها رو متحمل نشه
از صفر تا صفر (شعر قدیمی)
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 14:01
1 تلالو تولدی گمنام آغاز درخشش را در برکه های جلبک گرفته آرام آلوده نمیکند و تشنگی اش را با عصمت حوالی سرچشمه به دریا لبخند میزند 2 فاتحانه از دست می ل
تقویم با تو میشود تقویم
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 0:25
زندگى بى تو زنده ماندن بود زندگى با تـو زندگانى شد رفته بودى و درد هـر جــا بود آمدى، درد بایـگـــانى شد بى تو تقــویم روز و هفتــه مـن نابســامــان و مـبـهـم است عزیز بى تو هر روز میشود صد سال با تو صد سال هم کم است عزیز
نبرد تصاویر
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 22:48
در پس دیواری از آینه هفت تیرهایمان را به سمت یکدیگر نشانه رفته ایم و منتظر کوچکترین صدایی از پس دیوار تا تصویرمان را در آینه به گلوله ببندیم آنکه هفت تیرش را &nbs
شعرهای قدیمی سال 85 و 86
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
هر چند که حرف تلخ تو بود عیان دارم به وفاداری چشمت ایمان گر دست تو می راند مرا از ته دل چشم تو چرا اشاره میکرد بمان؟! ------------------------------------------- تا دست تو را گرفتم آن روز به دست چون قطره وجود من به دریا پیوست همواره تو را جسته ام از روز الست همراه توام عزیز، تا دنیا هست ------------...
اشک
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
به گمانم آدمها وقتی برای کسی اشک میریزند، کمی از داستان خودشان را هم قاطی اشکهایشان گریه میکنند. وقتی صحنه ای سوزناک میبینند، خودشان را تصور میکنند که میتوانستند در آن موقعیت گرفتار باشند. خبر خودکشی آشنایی، تاریکترین لحظات زندگی گذشته شان را یادشان می اندازد. وقتی با یک تراژدی روبرو میشوند حس میکنن...
قوانین ناعادلانه فیزیک
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
هیچ دقت کردین که در قوانین فیزیکی نوعی بایاس و تمایل شدید به سمت نیروهای شر و مخرب وجود داره؟!مثلا درختی رو که 500 سال طول میکشه رشد کنه میشه در 1 دقیقه از ریشه کند! یا یک ساختمان را که دو سال طول کشیده بسازند میتوان در یک چشم بر هم زدن منفجر کرد!فکر کنین چه خوب میشد اگر درختها در یک دقیقه رشد میکرد...
خبرگزاری خبرهای خوب
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
داشتم فکر میکردم چه خوب میشد اگر یک خبرگزاری تاسیس میشد که فقط خبرهای خوب را منتشر میکرد. اگر جنگی بود نادیده اش میگرفت. اگر دیوانه ای 9 نفر دیگر را میکشت خبرش را فاقد ارزش خبری تشخیص میداد. فقط زوم میکرد روی خبرهای خوب. فقط از اتفاقهای خوب معمول خبر میساخت که 99 درصد زندگی را شامل میشد، نه از اتفاق...
فرگشت و انسان بیچاره
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
یکی از مشکلات زندگی انسان امروز این است که خصوصیاتی که در طول صدها هزار سال در جریان فرگشت طبیعی تکامل یافته اند با تغییر ناگهانی شیوه زندگی خصوصیاتی به دردنخور، آزاردهنده و مخرب شده اند که گاهی به عنوان بیماری یا اختلال در روانشناسی جدید شناخته میشوند.اختلالهایی مانند وسواس و OCD، و خصوصیاتی مثل خش...
رباعی های تازه ام
-
تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 5:25
بیماری عشق حاد دارم با تو تا آینه امتداد دارم با تو دنیای مرا تو خلق کردی با عشق پرونده ارتداد دارم با تو --------- زان روز که در دام قفس افتادم از وحشت این مصاف پس افتادم من بچه کوه و دشت بودم، حالا در پشت مونیتور از نفس افتادم
جهان بزرگِ بزرگ
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:56
یک لحظه وسعت زمین رو تصور کنید! به چه بزرگی است. حالا به یاد بیارید که این زمین در برابر ستاره ای مثل خورشید خیلی کوچیکه و در منظومه شمسی فقط اندازه یه نقطه است. تجسم کنید.حتما می دونید که خورشید ما در برابر ستاره های غول پیکر دیگه یه کوتوله محسوب میشه! و تصور کنید که فقط در کهکشان ما (راه شیری) 400...
شعر جنگ
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:56
یادم نمانده خوب، ولی وقت جنگ بود ذهنم پر از گلوله و توپ و تفنگ بود با فکر کودکانه من جنگ واقعی نقاشی بزرگی با آبرنگ بود در اعتقاد زخمی کابوسهای تلخ تنها سلاح جنگی من بومرنگ بود توصیف عامیانه یک توپ و لوله اش در ذهن من کنایه از الاکلنگ بود آن درد که حرارت یک سرب داغ داشت یک شمه از حرارت درد سرنگ بود ...
شعر عشق
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:56
روزی به خاطر ماندنی بود روزی پر از شادی و اندوه آن روز با هم زیر باران آن روز با هم پای آن کوه لحن صدایت صاف و ساده سمفونی نتهای احساس با طعم لبهایت عجین بود افسون طعم تند ریواس در متن قصه دور آتش حور و پری در ...
ماه گرفته
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:56
شعری برای آوارگان جنگ و پناهندگان سوریه در مه آلود شب چه می بینی ای مه چــارده شبــه در شـهـر که چنین روی خویش میگیری می روی پشت سایه ها با قهر امشـب از درد و غـصـه لبریزی چـــه شـده بــاز تاری امشب را باز بر ســاحل کدامـیـن مــرگ مانده ای غمـ...
دو بیتی و رباعی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
آلوده بودن شده ایم آه عزیز درگیر تو و من شده ایم آه عزیز در حصر توهمات سیمانی شهر ما عاشق آهن شده ایم آه عزیز ----------------------------------- گر نظم خنده های تو مختل نمی شود گر ناز و عشوه های تو منحل نمی شود لطفی بکن که مشکل این روزهای من تا بوسه بر لبت نزنم حل نمی شود --------------------------...
بازنویسی یک شعر قدیمی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
در گوشه ای نمور در انتظار شب در نشئه تصنعی خویش غرقه ایم بی هیچ امید به فردا در شهر دوردست در منجلاب زندگی روزمره ایم ما انعکاس حادثه شوم سرنوشت قربانیان فاجعه روز و هفته ایم زنجیریان دخمه تاریک زندگی ما وارثان شهر به تاراج رفته ایم ای سایه های پست دروغ...
شعری از سعید بیابانکی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
بیست و یک سال مثل برق گذشت بیست و یک سال از نیامدنت کوچه مشتاق گام هایت ماند خانه چشم انتظار در زدنت مثل این که همین پریشب بود آمدی با پسر عموهایت خنده هایت درست یادم هست بس که آشفته بود موهایت رو به من رو به دوربین با شوق ایستادید سر به زیر و نجیب آخرین عکس یادگاری تان بین این قاب ها چقدر غریب .......
غزلی از فاضل نظری
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“ تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش بین رحیم و...
رباعی و دوبیتی
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
چشمان وحشیت به قلم ذوق می دهد حتی تصورت به دلم شوق می دهد دیوانه کن مرا و ببین اوج شعر را دیوانگی مرا به غزل سوق می دهد ---------------------------------------- امروز تمام بودنم می دردد دنیا به غلط دور سرم می گردد از آینه خنده می زند تنهایی پاییز تمام می شود می زردد
گزیده ای از دو شعر فاطمه اختصاری
-
تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 10:55
شهر شلوغی که خودت را گم کنی تویش شهری که هی زیر دماغت می زند بویش خاموش، ته سیگارها افتاده هر سویش دارد نگاهت می کند چشمان ترسویش دیگر چرا غم می خوری؟ حالا که تهرانی! بر پشت بام خوابگاهم، ساعتِ ۸ است پیراهن و شلوار خیسم داخل طشت است دنیایم از چیزی لزج انگار آغشته ست چیزی که در من به زمان حال برگشته ...